www.vahidy3.blogfa.com
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت***آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
|
|
|
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم آبان 1388 توسط وحید
|
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 توسط وحید
|
من تا حالا تو عمرم یه بار رو زمین سر خوردم و افتادم زمین که براتون تعریف می کنم حدودا پنج سال پیش بود که کلاس کنکور می رفتم و همیشه در تب و تاب کنکور بودم خلاصه کنم آموزشگاه ما هر ماه یه کنکور آزمایشی میگرفت که محلش از خود کلاس کنکور دورتر بود حدود 2 تا ایستگاه اتوبوس درست یادم نمیاد اما زمستون بود یادم میاد که اونموقع همه حرف از خشکسالی واسه ساله بعد میزدند چون هیچ بارون و برفی نمی یومد با اینکه هوا خیلی سرد اگه یکم آب رو شب میزاشتی بیرون خونه صد در صد یخ میزد خلاصه اون روز که قرار بود من برم کنکور آزمایشی یکی از فروشگاههای(مغازه) کنار ایستگاه اتوبوس دیشب جلوی مغازه خودشو خیس کرده بود البته اونور پیاده رو بعد شب اون قسمت یخ زده بود و منه بیچاره همون روز خواب موندم و یکم دیر بیدار شدم همینطور که تند تند راه میرفتم دیدم اتوبوس اومد و منم از پیاده رو اومدم بیرون و دویدم به سمت اتوبوس که سوار بشم آقا یا خانوم عزیز بازدیدکننده وبلاگ چشمت روز بد نبینه همچین سر خوردم رو اون یخه که پاهام رفت بالا با کمر خوردم زمین اصلا داشت چشمام سیاهی میرفت تاحالا تو عمرم انقدر کمرم درد نگرفته خلاصه عین یه لواشک چسبیده بودم به زمین حالا شانسی که آوردم ایستگاه زیاد شلوغ نبود وگرنه آبروم میرفت البته آبروم رفت شانس آوردم توی ایستگاه همه زن و بچه بودن دختر یا پسری نبود که هر هر بهم بخنده بیچاره راننده اتوبوس هم نگه داشته بود منم با هزار سختی از جام بلند شدم و رفتم تو اتوبوس و نشستم آخه خلوت بود از این به بعد بود که هیچوقت دنبال اتوبوس ندویدم و آروم آروم راه میرم که یه وقت سر نخورم و تا حالا هم که حدود 5 سال از اون ماجرا میگذره سر نخوردم نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیستم آبان 1388 توسط وحید
|
اینم عکس خودمه
اگه زشت هستم ببخشید دیگه..... آخه قرار نیست که همه مثل شما خوشگل باشن ![]()
نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم آبان 1388 توسط وحید
|
نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم آبان 1388 توسط وحید
|
![]() ![]() نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم آبان 1388 توسط وحید
|
نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم آبان 1388 توسط وحید
|
نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم آبان 1388 توسط وحید
|
نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم آبان 1388 توسط وحید
|
یه روز رفته بودم پیش بهروز یکی از دوستام
که باباش هم مغازه تعمیرات لوازم برقی داره نمی دونم فکر میکنم واسه سی دی رفته بودم میون همین حرفا بود که بهروز با کلی شوق و ذق گفت یه دونه از این خش گیر های سی دی خریدم خیلی باحاله خلاصه خیلی تعریف کرد از اون خش گیرای که مثل الکل بودند بعد رفت آورد و با اون سی دی منو پاک کرد همین طور که داشت حرف میزد و از محاسن این خش گیر هی خالی می بست یه دفعه باباش اومد و دید باباش گفت آهای نفهم من اونو 20 هزار تومن خریدم داری چه غلطی میکنی؟؟؟ پاشو ببر بزار سر جاش |
|