چار دیواری ... اختیاری !!! (وحید)
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت***آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
|
|||
|
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 توسط وحید
|
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و یکم آذر 1388 توسط وحید
|
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و یکم آذر 1388 توسط وحید
|
یادش بخیر دوران مدرسه می خوام امروز از دوران مدرسه بگم فکر می کنم کلاس پنجم دبستان بودم همیشه تو هر سال تحصیلی با چند نفر دوست می شدم مثل دوستای صمیمی که با تموم شدن اون سال و رفتن به سال تحصیلی بعد تقریبا ارتباطمون با دوستهای قدیمی کمتر میشد دلایل زیادی داشت مثل کلاس بندی و جدا شدن دوستها از همدیگه نمی دونم چرا ؟ اما نا خواسته از هم جدا میشدیم شاید می خواستیم یه دوستی دیگه تجربه کنیم چجوری براتون بگم تقریبا یه بچه درس خون بودم و همیشه توی هر کلاسی شاگرد دوم یا سوم میشدم که توی کلاس پنجم شاگرد چهارم شدم ولی با همه این تعاریف علاقه زیادی به بچه های شر و درس نخون و ته کلاسی داشتم اصلا اون ها رو دوست داشتم چون خودم قد بلند بودم و همیشه تو کلاس جزء قد بلند ها بودم ته کلاس می نشستم همیشه جای من ته کلاس گوشه راست آخرین نیمکت یادش بخیر همیشه ته کلاس گوشه راست آخرین نیمکت سمت دیوار من سرم رو نیمکت بودو خوابیده بودم جای من از بسیاری لحاظ استراتژیک بود اول اینکه قدم بلند بود و اگه جلو می نشستم بچه ها صداشون در میومد بعد دیوار کنارم بود که وقتی امتحان داشتیم روش تقلب می نوشتم تازه معلم اصلا به اونجا دید نداشت و در سرما هم چون لوله های شوفاژ از اونجا رد میشد جای من همیشه گرم بود حالا تقلب های روی میز و اون هایی که تو جامیزی می گذاشتم به کنار بعضی وقتا کف دستم هم تقلب می نوشتم ..... البته تو دانشگاه هم نتونستم این عادت خیلی خوب رو ترک بکنم به خاطر همین بود که همیشه دست چپم رو مشت میکردم البته مکافات پاک کردن بعد از امتحان بماند تا جایی که یادم میاد هیچ وقت کسی نتونست ازم تقلب بگیره چون کارم روی حساب بود و فقط یک بار کلاس دوم دبیرستان ناظم از پشت سر دید ا لبته آخر وقت امتحان بود من همه سوال ها رو جواب داده بودم و داشتم خودمو حاضر میکردم که برم این اتفاق افتاد و از شانس خوبم اون روز آقای ناظم خوش اخلاق بود و دستمو گرفت و گفت : این چیه ؟ خجالت نمکشی ؟ پاشو پاشو برو گمشو منم زود رفتم و برگه رو تحویل دادم و ال فرار یادش بخیر
نوشته شده در تاريخ جمعه بیستم آذر 1388 توسط وحید
|
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هجدهم آذر 1388 توسط وحید
|
امروز می خوام یه افسانه بگم یه قصه
که شاید هیج جایی و از هیچ کسی نشنیده باشید من که این افسانه رو فقط از زبان مادرم که اون هم از زبان مادر بزرگش نقل کرده شنیدم که تقریبا تو باور یک عده از مردمان روستایی شکل گرفته اسمش رو می خوام بزارم خدای عروسکها ......
نوشته شده در تاريخ سه شنبه دهم آذر 1388 توسط وحید
|
نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم آذر 1388 توسط وحید
|
چار دیواری اختیاری
من گاگول نیستم آه یکی بود یکی نبود چرا همش سرکوفت میزنید
نوشته شده در تاريخ جمعه ششم آذر 1388 توسط وحید
|
نوشته شده در تاريخ جمعه ششم آذر 1388 توسط وحید
|
نوشته شده در تاريخ جمعه ششم آذر 1388 توسط وحید
|
نوشته شده در تاريخ جمعه ششم آذر 1388 توسط وحید
|
همه چیز توی زندگی از بین میره
حتی خود زندگی ، یه روز بوجود میایم و به اوج می رسیم و در آخر از بین میریم نمی دونم چی بگم ، بعضی وقتا میترسم ، بعضی وقتا احساس پوچی میکنم نه فقط برای خودم بلکه برای همه آدما نمی دونم و نمی خوام که تموم بشم این حس همه آدماست هیچ کس نمی خواد به پایان برسه اصلا خلقت انسان اینطوریه اما .... آخرش چی میشه؟ ما به دنیا میام در طول زندگی هزار جور کار خوب و بد انجام میدیم و خیلی راحت از کنارشون میگذریم و حتی فراموشش میکنیم ما حتی آدما رو هم فراموش میکنیم در راه گذشتن ار این مسیر بی انتها چه کارها که نمیکنیم چه خوب چه بد چه هیجان انگیز یا احمقانه ولی دنیا همین طوری تموم میشه ؟ فقط از این می ترسم آخر این راه هیچ چیزی وجود نداشته باشه
نوشته شده در تاريخ جمعه ششم آذر 1388 توسط وحید
|
خب تو محل ما یه دکتر هست که دیگه تقریبا داره قدیمی میشه و همه اینجا می شناسنش اسمش دکتر سلزگار والا به نظر من که هنوز کسی نتونسته بفهمه مدرک این دکتر چیه یا تخصص این بنده خدا چیه ؟ اما جونم براتون بگه این دکتر تمام بیماری های موجود رو درمان میکنه از بیماری های پوستی گرفته تا مشکلات زایمان خانوم ها از هرچی بگی سر در میاره و به زور هم که شده درمانت میکنه اگه 2 یا 3 تا آدم دست و پا شکسته بهش بدی یه آدم سالم تحویلت میده با مدرک لیسانس مدیریت . اول ها که اومده بود خیلی خوب یادمه حدود 15 سال پیش بود بیچاره آه در بساط نداشت اما الان آخرین مدل های ماشین های خارجی رو سوار میشه و علاقه بسیار زیادی به میتسوبیشی داره طوری شده که منشی مطب با پژو 206 اسپورت میاد حالا براتون بگم که چطور شد این آقای دکتر سازگار یه دفعه اینهمه پولدار شد .... رو به وری مطب دکتر سازگار یه داروخانه هم هست که تقریبا تو این منطقه هم معروفه و هم داروخانه دیگه ای نیست این دکتر با صاحب این داروخانه گاوبندی کردن یعنی ساخت و پاخت کردن منظورم رو که می فهمید ؟؟؟؟ نکته جالبش اینه که به قول بابام وقتی میری داروخانه اینجا باید با خودت یه فرقون هم ببری البته میشه یه وانت هم کرایه کرد چون واسه یه سرما خوردگی 4 یا 5 تا سرم مینویسه که باید اولیشو توی تزریقات همونجا بزنی . حدود ده یازده تایی هم که آمپول می نویسه حلا بگذریم که قرص های مختلف رو مثل نخود کشمش میدن بهت البته اینو نگفتم که یه دکتر داخلی توی مطبش سه تا منشی داره تزریقات خواهران و برادران تو این مطب نداریم یعنی مختلطه . برای تمام افراد شهرک پرونده ساخته و همچین با آدم گرم میگیره انگار سالهاست باهاش رابطه داری دیگه همه رو به اسم میشناسه وقتی میری توی مطب کم مونده شجره نامه بابا مامانتو برات بگه البته یه بار هم رابطه دکتر سازگار و منشی مطب گندش دراومد قرار از این بوده که یه روز نزدیک غروب یه آقایی حال بچش خراب میشه و طبق معمول میره پیش دکتر همه فن حریف ما یعنی دکتر سازگار چون حال بچش خراب بوده بدو بدو میره و می بینه که منشی نیست و بدون اینکه در بزنه در اتاق دکتر رو باز میکنه و یک دفعه با صحنه دلخراشی مواجه میشه و می بینه که آقای دکتر که کل اهالی محل بهش اعتماد داشتن داره با خانوم منشی یه کار هایی میکنه البته این قضیه رو چند نفر بیشتر نمی دونن اما من با نوشتن این مطلب فکر میکنم حالا دیگه هزاران نفر می دونن
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 توسط وحید
|
دو بار در نمایشگاه بین الملی تهران گند زدم .
دکتر سازگار و آنفلانزای a (پول در داروخانه ) |
|||